پـــانـدای رنـــگـی

نگاهی متفاوت

۱۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

مامانِ مهربونترینم

مگه امکانش هست که تو رو با کلمات توصیف کرد؟؟
روزتو تبریک می‌گم با ذوق و اشک
با تک تک سلولهای بدنم دوست دارم :)
  • ۱ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سمانه (رنگی)
    • شنبه ۲۸ اسفند ۹۵

    پفک نمکیِ عزیزم

    من به عشق تو زنده‌ام.


    پ.ن: این پست صرفا برای نشون دادن حد دوست داشتنم به پفک نمکی بود. D:
  • ۱ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سمانه (رنگی)
    • جمعه ۲۷ اسفند ۹۵

    انتظارِ لعنتی

    همش با خودم می‌گم پس کی یکشنبه می‌شه بریم از اینجا
    خسته شدم از تهران
    از کار
    از تکرار
    خدایا زودتر تموم شه
  • ۰ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • سمانه (رنگی)
    • جمعه ۲۷ اسفند ۹۵

    رؤیای دست نیافتنی

    بیشتر اوقات انگار فریاد می‌زنن!

    اینجا پر از کتابِ

    همشون یه صدا فریاد می زنن پس کی مارو می‌خونی؟

    انگار همش یه باری هستن رو دوشم.

    اون از کتابهای پارسال و پیرارسالی که از نمایشگاه کتاب خریدم!

    اینم از کتابهای شرکت!

    یعنی اون روز می‌رسه که ذهنم از این بابت آروم بشه؟

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سمانه (رنگی)
    • چهارشنبه ۱۸ اسفند ۹۵

    در آبهای آزاد

    در تور صیاد

    به نام خودش فکر می‌کرد

    ماهی آزاد


    شاعر: صابر سعدی پور

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سمانه (رنگی)
    • شنبه ۱۴ اسفند ۹۵

    بهارِ خوشگلِ خودم

    دقت کردید که با تک تک سلولها می‌شه بهاری بودن هوا رو حس کرد؟
    من که یه وقتا از فرط زیادی بهاری بودن، می‌خوام بمیرم! :))
  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سمانه (رنگی)
    • شنبه ۱۴ اسفند ۹۵

    دانشگاهِ لعنتی

    این واقعیت رو نمی‌تونم انکار کنم که وقتی دانشجوها رو تو مترو می‌بینم از حسودی می‌میرم.

    یه وقتا بدجور دلم دانشگاه می‌خواد.

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سمانه (رنگی)
    • شنبه ۱۴ اسفند ۹۵

    سرماخوردگی بهاری

    تو این همه سرما و زمستون و یخ‌بندون من سرما نخوردم

    چرا آخه باید الان سرما بخورم؟ :(

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سمانه (رنگی)
    • شنبه ۱۴ اسفند ۹۵

    جیغِ ممتد

    نیم ساعتی می‌شه یه دم داره جیغ می‌کشه و داد و بیداد می‌کنه.
    یه خانم تو واحد بالاییِ شرکت
    از چیزی شاکیِ
    یه آقایی هم سعی داره ساکتش کنه.
    اعصاب مارو هم مختل کرده
  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سمانه (رنگی)
    • چهارشنبه ۱۱ اسفند ۹۵

    شاید تلسم باشه. فقط خودش می‌دونه

    از وقتی یادمه تو خونواده‌یِ مامانم همش مرگ و میر بوده
    سالی یه دونه‌شون میرن
    انگار اینا یه ذره هم برا اینجا نبودن

    جلو مرگ اونارو که نمی‌شه گرفت، اما می‌شه لااقل صبر مامانمو خیلی بیشتر کنی.

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سمانه (رنگی)
    • پنجشنبه ۵ اسفند ۹۵